خرید بک لینک
نمیدانم به کدام یک گوش کنم. به صدای قلبم یا به صدای آدمها. گاهی که غده تنهایی در قلبم رگ و ریشه میدواند، دنبال نزدیکترین صدا میگردم. صدایی که سمتش را میدانم. گاه میآید و گاه نمیآید. به تابلو نگاه میکنم. احتیاط میکنم و نزدیک میشوم. آن قدر به صدا نزدیک میشوم تا در آن خود را گم کنم. لحظه برخورد با صدا جاییست که آدم منگ میشود. در آن لحظه میخواهم خلاف مسیری که آمدهام را طی کنم. نمیخواهم فاصله بگیرم. همچون بادی که بالای کوه به تنم میخورد. دوست دارم آن صدا را جذب تنم کنم. هر چند من با صدای خودم غریبم. اما همان صدای ناکوک را با صدایی که همیشه از یک سمت به گوشم میرسد، در هم میآمیزم و صدای روحم را میشنوم. نوشتن از صدا کار سختی است. من چگونه میتوانم شیرینی کیفیت یک صدا را با کلماتی که قبل از ظهر یک روز بد در کاسه سرم میجوشند، منتقل کنم؟ این صدا آنقدر ماندگار است که حتی وقتی که بیصدا کلماتش را میخوانی رنگ احوالش نورونهای مغز آدم را پر میکند. این صدا آنقدر افیونی و بکر است که من را کله پا میکند. لابد هر کدام از ما آدمها به صدایی وابستهایم. بعضیها به شنیدن صدای مادر، پدر، همسر و بچهها و بعضیها به صدای اشیاء یا حیوانات. دوست من به صدای خرخر گربهاش وابسته است. یا یونس به صدای پسرش. من به صدایی وابستهام که در لحظه پاهایم را سست میکند و من را به سمت خودش میکشاند. من از این چیزا حرف میزنم تا ارزش صدای آدمها و اشیای دور و اطرافم را از نو بیابم. این چیزهایی که به کلهام چسبیدهاند و رهایم نمیکنند شاید حرفی بر گفتن دارند. البته این یادداشتها صدای خود آدم را در میآورد. این کلمات وقتی با صدای درون همگام میشوند معجزه میکنند. حالا که به حروف روی کیبرد ن

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 15:11

میگه چرا این کارو کردی؟ از خودش نمیپرسه، از من میپرسه، جواب منم معلومه. چقدر باید آسه بیام و آسه بریم که پامون گیر ممیزی نیافته؟! بس نیست این همه. ما که این همه داریم لفظ میایم، حداقل باید یه کاری بکنیم که بعد بگیم آره عزیزم ما خواستیم، حتی تا دم در دفترشونم رفتیم، حتی متنمونم دادیم، اینا نخواستن، اینا نذاشتن. آدم دو روز عمر میکنه بذار فکرش راحت باشه حداقل وجدانش رو برای دو سه تومن چرک کف دست دولتی جماعت نفروخته. حالا ما که خیلی ادعامون میشه، یا ظاهرمون این شکلیه. خیلی هم حالیمون نیست. خودمونو انداختیم تو یه اقیانوس درندشت و میخوایم نذاریم آب خوش از گلوی بعضی از نهنگها بگذره، میخوایم یکی یکی دست هشت پاهای زندگیمون رو ساقط کنیم، میخوایم بساط کوسهبازیها رو جمع کنیم و مارماهیها رو رنده کنیم. آخرش هم هیچی به خودمون نمیرسه. فقط یه جو آرامش اون ته هست که آدم دلش آروم میگیره که به قول گفتنی سمت درست تاریخ ایستادیم. میگه چرا فقط تو از این کارا میکنی؟ نمیدونم این سوال تخریبه یا تهدید! جوابی ندارم براش. نمیدونم ما چند نفریم. اصلاً مگه باید چند نفر باشیم. جا میشیم تو این دریا؟ بدبختی اینجاست زیادم باشی، طعمهی هفت رنگی میشی برا اونایی که دریارو هم بخورن سیر نمیشن. واقعا مگه ما چند نفریم؟ که زدیم دل به دریا؟ حالا برا پیش رفتن دیگه نمیشه با دوستای نیمه راه ادامه داد. همه باید باشن تا آخرش. اینا رو که مینویسم، راستش بدنم منقبض میشه حس میکنم یه استرسی میاد سراغم. به هر حال بعضی حرفا اندازه دهن آدم نمیشه. هیچوقت. یعنی ما اینجا هیچوقت نمیتونیم حرفهای گنده بزنیم. با اینکه وقت سرخاروندن ندارم، ماجرایی رو شروع کردم که پایانش دیگه خیلی دست خودم نیست. من باید اینو تا جایی

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: شنبه 20 مرداد 1403 ساعت: 20:37

ما خودمون یه پا دیکتاتوریم. حالا یه پا تو باشی یه پا من با دو پای جهنده کل زندگی رو جهنم میکنیم. هی وول میخوریم اینور اونور پی سعادت، هی دور میشیم از خودمون. وقتی تو گودالیم چقدر خوب زبون بازی میکنیم، لفظ میآیم، جملهی سنگین میگیم استعارهها رو جرواجر میکنیم، ملت میخندن آخرش خودمون به زا میریم. ریز ریز جمع میکنم مشت مشت از کف میره، کی جون داره تا دوباره بره پی نقشهی گنج. دوست دارم همین راه فرعی روی نقشه رو ادامه بدم، سر راهم یه ساحره گیر بیارم، خرش کنم بهم جاروی جادویی بده، جاروی جادویی رو بردارم باهاش پرواز کنم، لنگامو بدم بالا، عوض همهی این سالها که بهش باد بخوره، آفتاب بخوره، برنزه شه، اصلاً یه آدم دیگه شم. یه قالب جدید خالی. چرا خالی؟ خب خالی خوبه، دلتو نمیزنه. ولع داری برای زندگی. پر باشی دیگه مگه چیزی هم میمونه تجربه کنی. دست به چیزی بزنی سر ریز میکنه از دور لب و دهنت میچکه، زمین بارون میگیره، ابرها به هم سقلمه میزنن، بعضیها خندهشون میگیره بعضیها جری میشن، ملت میترسن، این من و توایم که به زادگاهمون میریم. بگو اینارو کی گفتم؟ یبار گفتم که گوش داشتی، یه بار گفتم که زیر دوش داشتی اداهای اگویستی تمرین میکردی. ول نکردی شدی چیزی که الانی. آس و پاس. یه نیم روز از کل روز و شب و بیداری، بعد میخوای زندگی رو به نحو احسن از نو بزایی. دلم میخواد بازم برات حرف بزنم. ولی نا ندارم پا شم عقب ساحره برم، بلکم با دستای لرزونش سعادت لرزان زندگی ما رو دستکاری کنه حالمون جا بیاد دوباره بخوابیم آمار روز و شب و تاریخ و هفته و ماه از یاد ببریم. حالا درد که یکی نیست. اینم من وقتی حالم خوب نیست. وقتی دیر بیدار میشم. وقتی یه زنگ زدن ساده میشه آفت روح و جانم. مجبورم از جاده

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 16:59

صفحه بندی